تبلیغات
همکلاسیا - دانشجویان مدیریت بازرگانی ورودی 84 دانشگاه مازندران - مطالب معرفی کتاب وکتاب الکترونیک

معرفی کتاب وکتاب الکترونیک ,

دیگه چون دامنه اعتراضات بالا گرفت این مطلب رو میذارم. فقط اولش بگم که من این مطلب رو بعد از خوندن کتاب«من او» نوشتم و تو وبلاگ بچه های دبیرستانمون گذاشتم که کلی بحث و جدل راه انداخت. حالا هم بدون هیچ تغییری اینجا میگذارمش، ببینم اینجا چه اتفاقی می افته.

« به نام خدای شهیدان عاشق گم نامان لایق»

اولاً! یعنی زمانی که برای خوندن این متن میخوای بگذاری،بالکل،به اندازه نصف وقتی که به فکر کردن برای پیدا کردن راهی برای گرفتن حال من می گذاری هم نمیشه؟!

این قدر کم؟

پس شما رو به جون مهتاب هاتون،به جون بهارنارنج هاتون،به جون... متن زیر رو بخونید

و خیلی خوشحال هم میشم که نظرتون رو در پایان برام بنویسید.

ساعت10دقیقه بامداد شب 22بهمن بود.دیدم شبکه دو داره یه فیلم سینمایی پخش میکنه.بعد از دیدن اون تقریباً ساعت 1:30بامداد بود که گفتم "نه من"رو بخونم وبعدش

بخوابم ولی وقتی این فصل تموم شد دیدم نمی تونم فصل های دیگر رو نخونم همین طور میخوندم و ورق میزدم .وقتی به خودم اومدم  دیدم ساعت 4صبح است درحالیکه

پشت جلد کتاب جلوی روم بود و من مات و مبهوت پایان  ماجرا !؟ میخواستم از ته دل گریه کنم!...      (مابقی در ادامه مطلب)


ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 شهریور 1386 و ساعت 09:09 قبل از ظهر توسط کمیل شفقت
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 11:09 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

معرفی کتاب وکتاب الکترونیک ,

«تنها بنایی كه اگر بلرزد محكم تر می شود دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حكما شیره اش هم مطبوعه... عاشقی كه هنوز غسل نكرده باشه، حكما عاشقه، نفسش هم تبركه...
نمی دانست غسل یعنی چه، كلمه تبرك را هم از مامانی و باب جون شنیده بود. اما معنی اش را درست نمی دانست. فكر كرد. آرام گفت: «مهتاب». دلش دوباره لرزید. بعد فریاد كشید:
- پس این یعنی عشق!
كریم كه مشغول آبلمبو كردن چهارمین انار بود، نگاهی به علی كرد و گفت:
خره! چرا داد می زنی؟ مثل دیوونه ایستاده ای و بعد هم یكدفعه انگار قشون كشی عمه ات شده، داد و بیداد می كنی.
علی كه به خود آمده بود، كریم را نگاه كرد. خندید. فهمیده بود كه او را خیلی دوست دارد، اما می دانست كه او نمی داند عاشقی یعنی چه!
كریم همانطور كه انار آخری را می مكید، گفت:
- فاتحه انارا خوانده شد، اما حالا اصل مطلب؛ اولا این درویش مصطفی را ول كن! یك وقت آدم را می برد به عرش اعلا، یك وقت هم می زنه دم در خلا! كارش حساب نداره! دوما، كه این اصل مطلبه، دنبال من می آی و هر كاری به ات گفتم، می گویی چشم. علی خندید. ابروهای پیوسته اش را كج كرد و گفت: چشم آقا كریم...»2و3


مابقی در ادامه مطلب...


ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 11:08 قبل از ظهر توسط علیرضا حسین نژاد
ویرایش شده در تاریخ جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 08:08 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

معرفی کتاب وکتاب الکترونیک ,

نیمه پنهان ماه 2 (همت به روایت همسر شهید)
كتاب خیلی تاثیر گذاریه. من كه خیلی چیزها از اون یاد گرفتم. مردانگی و رشادت در كنار محبت و مهربانی...

«...این را رویم نشد به حاجی بگویم؛ بگویم هیچ دختری با كسی كه از او می ترسد، ازدواج نمی كند.
یك سال بعد ...

... خواب هایی می دیدم كه بیشتر نگرانم می كرد.نیت چهل روز روزه و دعای توسل كردم. با خودم گفتم بعد از این چهل شب اولین كسی كه...

... آمدم دانشگاه و به بدتر از عقرب دچار شدم. دیدم همه بچه هایی كه قبل از انقلاب فرهنگی با هم بودیم، بچه هایی كه ادعای انقلابی بودن داشتند، مذهبی بودند، همه شان سر حال و قبراق، كت و شلوار پوشیده سر كلاس نشسته اند. آن وقت...»


شازده كوچولو (اثر آنتوان دوسن تگزوپری، ترجمه شادروان احمد شاملو)
كتاب خیلی معروف و قدیمی هستش كه به انتقاد به جامعه بشری اشاره داره. برعكس نام كودكانه اش بیشتر آدم بزرگ ها اونو خوندن!

«...اخترك چهارم اخترك مرد تجارت پیشه بود...
- خوب حالا تو آنها را تصاحب می كنی كه چه بشود
- كه دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه كارت می خورد
-به این كار كه، ‌اگر كسی ستاره ای پیدا كرد من ازش بخرم.
شهریار كوچولو با خودش گفت: این بابا هم منطقش یه خرده به منطق آن دائم الخمره می برد...
شهریار كوچولو راهش رو گرفت و رفت و همان جور كه می رفت تو دلش می گفت: -این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

... شهریار كوچولو در آمد كه: -آدم ها! می چپند تو قطارهای تندرو اما نمی دانند دنبال چی می گردند، این است كه بنا می كنند دور خودشان چرخك زدن. و بعد گفت: -این هم كه كار نشد...»


سه شنبه كه از بابلسر به سمت شهرمون می رفتم، تو اتوبوس تونستم این 2 تا كتاب رو تموم كنم.
كتاب های خیلی خوبی بودن و خواستم اینجا هم معرفی كنم كه بچه ها هم از اون استفاده كنن.
در ضمن دوستانی كه هر یك كتاب های بالا رو مطالعه كردند، حتما نظرشون رو از خوندن كتاب بنویسند.
بچه های دیگر هم كتاب هایی كه خوندن و به نظرشون خیلی خوبه، معرفی كنن، الانم تابستونه و وقت فراغت به نسبت بیشتره.
موفق باشید.
یا علــــــــــــی


نوشته شده در تاریخ جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 11:08 قبل از ظهر توسط علیرضا حسین نژاد
ویرایش شده در تاریخ شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 12:08 بعد از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------