تبلیغات
همکلاسیا - دانشجویان مدیریت بازرگانی ورودی 84 دانشگاه مازندران - من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره

مطالب عرفانی و شاعرانه ,

سر تا پاش خاكی بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود ندیده بودمش.
حداقل یه دوش بگیر، یه غذایی بخور. بعد نماز بخون.

سر سجاده ایستاد. آستین‌هاش را پایین كشید و گفت «من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره.»
کنارش ایستادم.حس میکردم هر آن ممکن است بیفتد.شاید این جوری می توانستم نگهش دارم.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 07:04 قبل از ظهر توسط کمیل شفقت
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 27 فروردین 1386 و ساعت 09:04 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------